قسمت 24 سریال شکرانه..واپسین روزهای ماه رمضان
به نام نامی حق
سلام خدمت دوستاي گلم حال همگيتون اميدوارم خوب باشه...وهمگي در پناه خداي متعال لحظات شادو زيبايي رو سپري کنين
در مورد پست قبل باید بگم من از صحت نوشته بی اطلاع بودم
و صحیح یا غلط بودنش رو میزارم به پای وجدان
نویسندش...
امیدوارم اگر سوء تفاهمی به وجود آمد امیدوارم برطرف شده باشه..
خوب اینم از آپ امروز:
|
برگزاري فارس: علي نصيريان گفت: فكر نمي كردم پخش مجموعه «ميوه ممنوعه» منجر به ايجاد حساسيتهايي كاذب در بين برخي مخاطبان شود. |
| |
علي نصيريان در نشست بازيگران و عوامل مجموعه «ميوه ممنوعه» كه در خبرگزاري فارس برگزار شد گفت: زماني كه قسمتهاي اوليه مجموعه پخش ميشد عدهاي شروع كردند به بهانه جويي و ادعا كردند كه سوژه اين مجموعه و اتفاقاتي كه براي حاج يونس فتوحي مي افتد خط قرمز است در صورتيكه من اينقدر حساسيت نميديدم براي اينكه در اصل داستان شيخ صنعان كه ما در اين مجموعه از آن الهام گرفتهايم آمده است: مي بخور، خوك بچران، مصحف بسوزان و شيخ صنعان اين كار را ميكند. اين كلام را عطار نيشابور در قرنها پيش گفته است و من چنين حساسيتهايي را در مورد شخصيت حاج فتوحي پيشبيني نميكردم.
وي در ادامه درباره رجوع اهالي خانواده فتوحي به دختر كوچك خانواده براي حل مشكلاتشان بدون توجه به بايكوت شدن او از سوي پدر گفت: دختر كوچك خانواده وكيل است و پرسوناليته قوي دارد و در زمان تجردش خانه را ميگرداند به طوريكه پدرش بعد از رفتن او لب به غذا نميزند، اما اين شخصيت كاملا مثبت نيست و بدون رضايت پدر ازدواج كرده و از خانه رفته است ولي با توجه به اراده قوي و جربزهاي كه دارد همه به او پناه ميبرند.
وي در ادامه اين نشست درباره دير متوجه شدن شخصيت هستي به علاقه حاج يونس فتوحي گفت: اين گونه نيست كه هستي متوجه عشق حاج يونس نشده، بلكه او به دنبال كارخانه و حفظ آن است. او متوجه شده ولي پيش خود گمان ميكند اين مرد متدين از اين كارها نميكند.
وي افزود: زنها شخصيت پيچيدهاي دارند. برخوردهاي هستي با حاجي همه مهربانانه است كه مقداري از آنها تمهيد است.در سكانسي كه حاج فتوحي در مقابل فرزاد به هستي ابراز علاقه ميكند و با واكنش فرزاد مواجه ميشود، برخورد هستي با حاج يونس صميمانه است. چون حاجي كار بدي نكرده است كه با خشونت با او رفتار شود، فقط ارتباط مهربانهاي است كه هستي قبولش ميكند. زنها كاملا ميدانند كه مردها چه موقعيتي در مقابل آنها دارند.
علي نصيريان در ادامه با بيان اينكه كار هنر انتها ندارد گفت: وقتي شما ميبيند كاري را مي شدبهتر انجام داد به دليل خاصيت هنر است. اين زيركي و هوشمندي در هستي وجود داشت كه متوجه عشق حاج فتوحي شود. او دختر هوشمندي است كه ميداند ولي به روي خود نميآورد و آن را كتمان ميكند.
----------------------------------------------
هانیه توسلی در نشت خبر گزاری فارس


-------------------------------------------
به شکرانه میوههای ممنوعه در رسانه ملی
ساخت فیلمهایی با موضوعات مختلف و با بازیگران متفاوت و گاهی اوقات معروف در بسیاری از فیلمها کشش و جذابیت خاص خود را دارد چرا که اگر قرار است به مردم جامعه مطالبی را بفهمانیم یا گوشزد کنیم خوب است که در ساعات خاصی که هر فردی اعم از کوچک و بزرگ تلویزیون تماشا میکنند، به آن مطالب بپردازیم.

ساختن سریالهای مناسبتی چندین سال است که در سیمای جمهوری اسلامی ایران جای خود را درمیان مردم باز کرده و مخاطبان زیادی را بعد از افطار پای تلویزیون نشانده است.
ساخت فیلمهایی با موضوعات مختلف و با بازیگران متفاوت و گاهی اوقات معروف در بسیاری از فیلمها کشش و جذابیت خاص خود را دارد چرا که اگر قرار است به مردم جامعه مطالبی را بفهمانیم یا گوشزد کنیم خوب است که در ساعات خاصی که هر فردی اعم از کوچک و بزرگ تلویزیون تماشا میکنند، به آن مطالب بپردازیم.
اما ذکر نکاتی قابل اهمیت است که در ذیل به آنها اشاره می کنیم. اگر جهت مثبت فیلم ها را در نظر بگیریم میتوانیم به حقالناس در شکرانه اشاره کنیم که بارزترین نکته مثبت این فیلم است اما سریال دارای نکات منفی هم می باشد که در ذیل می خوانید:
۱) چند سال پیش فرودگاه جمهوری اسلامی ایران خبر از این مطلب یا بهتر است بگوییم این واقعه میداد که پرواز به کشورهای تایلند و دبی همیشه فول است و اصلا و در هیچ زمانی جایی حتی برای یک نفر هم پیدا نمی شود؛ انگار بعد از فیلم شکرانه کشور تاجیکستان نیز به دو کشور مذکور افزوده شده و معلوم نیست که ظرفیت هوایی این کشور چه زمانی تکمیل شود.
۲) اگر فیلم در کشوری خارج از ایران ساخته میشود پس بهتر نیست که اهالی آن کشور (تاجیکستان) در محاورههای روزمره خود (صحبتهای دو تاجیکی بین یکدیگر) به زبان رسمی کشورشان صورت بگیرد و فقط با یک متن زیرنویس ترجمه آن را به بیننده فارسی زبان بفهمانیم.
۳) اگر دست اندرکاران سیما در نظر دارند که فقط از یک زن بیحجاب که آن هم به زبان فارسی آشنایی دارد در مجموعهها استفاده کنند، چرا برای یک فیلم این همه هزینه میشود و آن را در کشوری خارج از ایران میسازند که هزینههای گزافی را متحمل کشور می کند می توانند از همین هنرپیشه ها در کشور خودمان استفاده کنند.
۴) اگر میخواهیم به مسئله حجاب بپردازیم و آن را در جمهوری اسلامی ایران طبق منابع فقه شیعه پیاده کنیم پس چرا بعضی از برنامههای تلویزیونی ما از این شیوه پیروی نمیکنند. برای مثال فیلم مدار صفر درجه که بازیگران آن در هنگام فیلمبرداری و بازی در خارج از ایران بدون حجاب هستند و در ایران هنگام بازی کلاهی بر سر دارند و زمان مصاحبه با یکی از برنامهها روسری بر سر میگذارد آیا حجاب را به این شکل درک کردهایم که مقطعی و زمانی است!؟
این مباحثی بود که تا به امروز در فیلم شکرانه وجود داشت و اتفاق افتاده بود و شاید به عقیده بسیاری از طرفداران این قبیل فیلمها که معتقدند جوجه را آخر پاییز میشمرند باید صبر کرد و آخر پاییز را دید!
در مورد سریال میوه ممنوعه هم باید گفت که چرا اینگونه فیلم ها با چنین مضامین اجتماعی پخش میشود و فیلمی همچون فیلم سنتوری ساخته داریوش مهرجویی بین وزارت ارشاد و سالنهای سینما در رفت و آمد است؟ اگر بنا داریم به مشکلات اجتماعی بپردازیم چرا فقط عشق آتشین یک پیرمرد را به تصویر میکشیم؟ چرا فرار دختر و عقد بدون اذن پدر را به راحتی به نمایش میگذاریم؟ چرا اجازه میدهیم در تلویزیون به راحتی به جانبازان هشت سال دفاع مقدس و افرادی که به خاطر همین بازیگران شیمیایی شدهاند را مورد تمسخر قرار دهیم البته ناگفته نماند شاید همین بازیگران، جنگ را تجربه کرده باشند که جا دارد آن زحمات را ارج نهیم.
اما این سوال مطرح می شود که آیا ما تمام مسائل روحی و آرامش جوانان ایران زمین را فراهم کردهایم که بخواهیم به فکر ساختن عشق دوران پیری عدهای متمول باشیم؟
اگر قرار است که همه مردم فیلم را ببینند و خود به نتیجه و واقعیت پی ببرند پس چرا فیلمهایی همچون سنتوری، در این وادی قرار نگرفتند؟
آیا دلیلی دارد به این موضوع بپردازیم که ازدواج در بین افراد کهنسال امری عادی شده است؟
پس چرا اعتیاد جوانان که در جامعه بیداد میکند، ازدواجهای غیرقانونی و بسیاری از مسائل دیگر را که فیلمسازان ما با آن آشنایی دارند ساخته نمی شود؟
در راهروهای مجلس شورای اسلامی با نمایندگان مردم صحبتی در این رابطه داشتیم و نظر آنها را در مورد سریال های ماه مبارک رمضان جویا شدیم که آنها به این شکل پاسخ گفتند:
"ستار هدایت خواه" عضو کمیسیون فرهنگی می گوید: قضاوت نهایی را در پایان مجموعه باید انجام داد اما آنچه که این دو مجموعه به تصویر کشیده می شود به جای اینکه مذهب را در بین افراد یک جامعه بخصوص جوانان ترویج دهد بیشتر به تخطئه کردن مذهب و افراد مذهبی می پردازد.
نماینده بویر احمد در ادامه سخنان خود می افزاید: بخصوص در میوه ممنوعه ما شاهد این موضوع هستیم که افراد مذهبی زندگی هایی آشفته دارند و در ظاهر به افرادی متدین معروف هستند ولی باطن چیز دیگری هستند. این فیلم انسان های مذهبی رامورد تمسخر قرار می دهد.
وی خاطر نشان می کند: در سریال شکرانه هم صدا و سیما به این مقوله پرداخته است که انسان هایی که در یک جامعه زندگی می کنند همه دنیا طلب هستند و به همین علت هم به یکدیگر خیانت می کنند و تنها فرد مذهبی این سریال یعنی حامد را در غالب فردی ساده لوح به نمایش می گذارد.
"هاجر تحریری نیک صفت" نایب رییس کمیسیون آموزش و تحقیقات می گوید: با دیدن این سریال ها باید تذکری به خود بدهیم و آن اینکه تا آخرین لحظه حیات به نفس خود اعتماد نکنیم و مورد بعدی اینکه به خانواده ها یادآوری می کند در ازدواج جوانان اگر فردی مناسب و مورد تایید قرار گرفت برای کمک کردن به جوانان پیشقدم شویم نه اینکه زیر پای آنها را خالی کرده و بدون پشتوانه، آنها را رها کنیم.
"حسن زمانی" نماینده ملایر می گوید: فیلم های شکرانه و میوه ممنوعه، فیلم های خوبی هستند البته می شد به این قبیل موضوعات به نوع دیگری پرداخته و از زاویه بهتری به آن ها نگاه شود.
"سعید ابوطالب" عضو کمیسیون شورای اسلامی هم می گوید: فیلم شکرانه، هم قصه جدیدی ندارد و هم فاقد کشش های لازم در فیلم است. شکرانه به جز اینکه کلیشه است در بازیگری و کارگردانی هم فاقد امتیازهای لازم برای یک فیلم مناسب است و در مجموع فیلمی متوسط و یا رو به ضعیف ارزیابی می شود.
نماینده مردم تهران می افزاید: شکرانه دارای فراز و فرود و پیچیدگی هایی که باید در یک سریال مناسبتی وجود داشته باشد نیست و اگر بنا بود که این سریال هفته ای یک بار پخش شود بیننده خود را پیدا نمی کرد.
عضو کمیسیون فرهنگی درباره میوه ممنوعه یاد آور می شود که این سریال در مجموع سریال خوبی است که هم در بازیگری و هم در تدوین ویژگی شاخصی دارد. اگر چه دارای قصه ای کلیشه ای است و همین امر موجب ضعف قصه شده است اما در مجموع سریال در خور توجهی است.
-------------------------------------------------
عکسهای آقا پوریا(عکسها در سایز بزرگ هستند)





--------------------------------------------------
|
خبرگزاري فارس: هانيه توسلي گفت: از اتفاقي كه در مجموعه «ميوه ممنوعه» براي هستي افتاد زياد راضي نيستم و فكر ميكنمبيشتر ميشد به اين شخصيت پرداخت. خيلي |
| |
هانيه توسلي بازيگر نقش هستي در نشست عوامل سريال «ميوه ممنوعه» در خبرگزاري فارس گفت: وقتي قرار شد دراين مجموعه بازي كنم،فيلمنامهاي وجود نداشت و فقط يك سيناپس بود كه وقتي به مرحله اجرا رسيد خيلي تغيير كرد.
وي افزود: من آن سيناپس اوليه كار را بيشتر دوست داشتم چون حداقل در آنجا هستي تكليفش با خودش معلوم بود ولي الان ازاتفاقي كه درباره هستي افتاده راضي نيستم يعني احساس ميكنم خيلي بيشتر ميشد به اين شخصيت پرداخت چون بازيگر يك وظيفهاي دارد كه بازيكند ولي ديالوگ كه نميتواند بنويسد و من با توجه به شخصيتي كه براي هستي تعريف شده بود تلاش كردم كه آنرا به بهترين شكل اجرا كنم.
وي در ادامه به تنهايي شخصيت هستي در مجموعه اشاره كرد و گفت:سكانسهاي مربوط به تنهايي هستي را ما زياد نميبينيم، يا خيلي چيزهايي كه درباره يك خانم مهندس است در هستي زياد مشاهده نميشود.من كار را ننوشتهام ولي فكر ميكنم شخصيت هستي در جاهايي خلاءهايي دارد كه خودم ميتوانستم با اجرا آنها را پركنم. يكي از مشكلات اصلي شخصيت هستي اين است كه كسي نيست كه با حرف بزند. من دلم براي اين دختر ميسوخت و فكر ميكردم يعني اين دختر حتي يك دوست ندارد كه به او زنگ بزند و گاهي كه خود را جاي او ميگذارم، ميبينم كه او هزار بلا به سرش ميايد. با همه دعوا ميكند و به فرزاد نميتواند اعتماد كند، پدرش هم كه نيست و يك مادر بزرگ پير بيشتر ندارد كه مدام به او ميگويد برو ازدواج كن و هيچكس نيست كه اين شخصيت با او درد دل كند و در مقاطعي هستي بايد با يك شخصيت حرف ميزد و حدس و گمانهاي خود را دوباره حاج فتوحي به او بيان ميكرد.
توسلي گفت: ارتباط هستي با حاج فتوحي مشخص بود. براي هستي كارخانه مهم بود. او مهندسي است كه توليد برايش اهميت دارد و فقط ميخواهد تا اين كارخانه سرپا بماند و پدرش نجات پيدا كند. براي همين به پيشنهاد فرزاد گوش ميكند و با حاج يونس صحبت ميكند و وقتي ميبيند كه حاج يونس شبيه پدرش است، تلاش ميكند تا كارهاي خود را هم پيش ببرد، ولي وقتي ميبيند حاجي يك چيزياش هست، طبيعتا تعجب ميكند و نميخواهد وارد بازي بشود.
وي افزود: هستي در جاهايي به ويژه درك عشق حاجيونس احمق شده يعني اين شخصيت نميفهمد، گيج است و خودم از دستش عصباني هستم. آن موقع كه داشتم بازي ميكردم اين را حس را نميكردم ولي حالا كه كار را ميبينم، اين ضعف را درك ميكنم. در جايي كه حاج يونس به هستي ميگويد گريه نكن، هر قدر بخواهي برايت چك مينويسم، هستي متوجه اين علاقه ميشود، ولي براساس روند قصه مجبور است كه بعد از آن اينگونه فكر نكند چون كارخانهاش برايش مهمتر است نميخواهد اين شراكت به هم بخورد و ميخواهد فكر كند كه اين مساله از ذهن حاج يونس پاك ميشود و اين يكي از ضعفهاي شخصيت پردازي هستي است...
-------------------------------------------------


عشق يعني
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن




قسمت 21سریال شکرانه..شهادت حضرت علی(ع)

یا حق
سلام به دوستاي عزيز و گرامي...حالتون خوبه؟شهادت حضرت علی .ع. رو به تمام شما دوستای عزیز تسلیت عرض میکنم..امیدوارم که توی این شبهای عزیز ماروهم فراموش نکرده باشین
اميدوارم که حال و هواي دلتون آفتابي باشه....از همه دوستان عزيزي که به وبلاگ سر ميزنن کمال تشکر رو دارم...
اگه تاریخ رو دیدید تعجب نکنین ثبت موقت بود...
..توجه..
آپ امروز با بقيه آپها فرق ميکنه...
چون يکي از دوستاي خوبمون به اسم صدف که مثل بقيه هواداران اقا ي پورسرخ, آقا پوريا رو دوست داره يه خاطره يا بهتر بگم زندگي نامه شو براي من فرستاد و از من خواست که در وبلاگ قرار بدم...من که خوندم واقعا تحت تاثير قرار گرفتم...به همتون هم توصيه ميکنم که بخونين
چون اينجوري قدر موقعيتمون رو بهتر ميدونيم و متوجه ميشيم که کساني هم هستن که واقعا آقا پوريا رو از صميم قلب دوست دارن...اما با سختي و مشکلات زيادي که روبرو هستن باز هم از علاقه شون نميگذرن..من زياد چيزي نميگم چون صدف جون خودش کامل توضيح داده و منم هر چي که نوشته بود رو کامل واستون گذاشتم....راستي دوستاي گلم علاوه بر داستان صدف جون مثل آپهاي قبل عکس و شعر و مطلب هم گذاشتم...اميدوارم که لذت ببرين

خوب اينم از آپ امروز

مصاحبه پوریا با نشریه چلچراغ
1- «شما چلچراغيها فقط كساني را كه خودتان دوست داريد و دوستانتان هستند قبول داريد و بقيه را اصلاً نميبينيد.» اين گلايه پوريا پورسرخ از چلچراغ است كه مصاحبه با آن شروع ميشود.
![]()
2- مصاحبه ايرج قادري را خوانده و ميگويد: «اين مصاحبه اصلاً نظر من را نسبت به آقاي قادري عوض كرد. چقدر اين مرد زلال است. من هم دوست دارم مثل او باشم.»
3- دانشجوي دكتراي فيزيولوژي گياهان است، ميگويد: «ميخواهم ديگر بازي در سريال را كنار بگذارم تا بتوانم در رشته تحصيليام هم كار كنم.» او اين روزها به بازي در فيلمهاي سينمايي فكر ميكند و مطمئن است پيشنهادهاي خوبي ميگيرد.
4- اين روزها در سريال «شكرانه» نقشي متفاوت از ديگر نقشهايش بازي ميكند؛ نقش يك جوان مذهبي.
5- پوريا پورسرخ روبهرويمان مينشيند و از جنجال، تيپ، شكرانه و بازيگري ميگويد.
*ما با شما يك ساعت پيش قرار مصاحبه داشتيم يعني شما يك ساعت تأخير داشتيد. هميشه اين قدر بد قول هستيد؟
راستش خيلي خوش قول نيستم. هميشه نيم ساعت را دير ميكنم، اما هيچ وقت يك ساعت نشده بود ديگر.
*فكر كردم اين دير آمدن و بدقولي هم جزو ژستهاي بازيگري است؟
نه به خدا، اگر اين كارها را بلد بودم، يك سري از اين بازيهاي معمولي در ميآوردم. اما روراست نه، اين كارها را بلد نيستم. ببينيد خيلي وقت است كه كم مصاحبه ميكنم. اما هنوز هم خيلي چيزهايي كه داخل مجلات ميبينم ناراحتم ميكند. اصلاً با ديدن مجلات روي دكه حالم بد ميشود.
*چه چيزي شما را آنقدر ناراحت ميكند؟ مثال بزنيد.
چند روز پيش ميخواستم يك دانه عود روشن كنم فندك نداشتم. رفتم دم يكي از همين دكههاي روزنامه فروشي كه فندك بخرم. نميدانيد داخل مجلهها چه خبر بود. اصلاً حالم بد شد. خدا را شكر كردم كه به خاطر فيلم شكرانه سه ماه تاجيكستان بودم وگرنه نميدانم چه مينوشتند و چند تا مصاحبه اختصاصي ديگر داشتم. مثلاً روي جلد يكي از مجلهها نوشته بود: 10 تا دي وي دي جايزه ميدهيم كه اسم همسر پوريا سرخ را بگوييد. يكي ديگر نوشته بود: دوئل پورسرخ با فلان بازيگر. ديگري تيتر زده بود كه پورسرخ با فلان بازيگر مشكل پيدا كرده. اما داخل مجله را كه باز كردم، ديدم تيتر ربطي به مطلب داخل مجله ندارد و اصلاً قصهاي جداگانه است. من متأسفم، چطور آبروي من و امثال من مهم نيست. خيلي از همكاران من هم اين مشكل را دارند. اين چيزها اصلاً نه در سطح من است نه در سطح كساني كه به عنوان خواننده اين مجلات را ميخرند. حرف هم كه بزنيم ميگويند: خب، برو شكايت كن. من چند وقت پيش ميخواستم از يكي از اين مجلات شكايت كنم، راستش ديدم اين شكايت كردن خودش يك پروسه طولاني است. بايد كار و زندگيام را ول ميكردم و ميافتادم دنبال شكايت. فكر كنم اين مجلات هم ميدانند كه چقدر شكايت كردن از آنها سخت است كه اين اداها را در ميآورند.
*اما فكر ميكنم به روي جلد بودن علاقه داريد؟
دست شما درد نكند. من را بگو كه با چه كسي درد دل كردم. اما سؤالت را با اين كه آزارم ميدهد دوست دارم. من از همان اول با همان تجربه، با همان تجربه كم خودم هم ميدانستم كه اگر بخواهم به شهرت برسم همين كه روي جلد هفت، هشت مجله باشم كافي است ولي يكدفعه ديدم، هفت هشت تاي من 70، 80 تا شد. اين اتفاقاً اصلاً خوب نبود شما كه خودتان در اين كار هستيد متوجه ميشويد كه خيلي از اين مجلات عكسهاي فيلم را كار كردند. خيليهايشان اصلاً مجلات جدول بودند و عكس مرا كار كرده بودند. خيلي از مصاحبهها تكراري بود. ببينيد شهرت را دوست داشتم، اما اين فراواني عكس روي جلد مجلات اتفاقاً منفي است. گارد ميآورد. من عكس روز جلد را دوست دارم. شهرت را دوست دارم مثل همه بازيگران ديگر، ولي نه در آن بعدي كه بعد از سريال وفا بهوجود آمد و وجهه من را خراب كرد.
*شما از وقتي وارد تلويزيون شديد، خيلي زود شناخته شديد. فكر ميكنيد عكس همين جلدها مؤثر بود؟
البته من تعهد ندارم كه چون كارم گرفته است توضيح بدهم. همين قدر ميدانم كه من آدم خوششانسي هستم. خيلي خوششانس. ميدانيد من دو سال قبل از وفا، در فرار بزرگ بازي كردم. چند سال قبل از آن هم در كارگاههاي آقاي تارخ و آقاي پرستويي شركت كردم. اما هيچكس تايمي را كه من گذاشتم و زحمت كشيدم تا به اين مقطع رسيدم نميبيند و ميگويند تو زود شناخته شدي. من هم ميگويم: من خيلي خوششانس هستم. توي همه چيز شانس ميآورم.
*اعتماد به نفستان هم زياد است؟
من جلوي دوربينم با پشت دوربينم خيلي فرق ميكند. هنوز وقتي يك جايي مصاحبه زنده دارم، دست و پايم ميلرزد. مثلاً در مورد شب شيشهاي تا جايي كه ادب حكم ميكرد سعي ميكردم از دستشان ليز بخورم و نروم. نهايتاً هم توسط هماهنگياي كه بين تهيه كننده شكرانه و مسئولان برنامه شب شيشهاي انجام شده بود رفتم. نه به دليل آن كه برنامه را دوست نداشتم، اتفاقاً خيلي هم برنامه را دوست داشتم و زماني كه همه شمشير را از رو بسته بودند، من شدم يكي از موافقهايش. چون به نظرم خيلي برنامه خوبي بود.
*پوريا پورسرخ اگر بخواهد خودش را با اين چهار گزينه معرفي كند، كدام را انتخاب ميكند؟
الف) پوريا پورسرخ بازيگر سريال وفا
ب) پوريا پورسرخ دانشجوي دكتراي فيزيولوژي
ج) پوريا پورسرخ كانديد سيمرغ بلورين جشنواره
د) پوريا پورسرخ بچه جردن
اين بچه خيابان جردن كه ميگوييد خيلي براي من بامزه است. بعضيها ميروند كار ميكنند پول جمع ميكنند و در خيابان جردن خانه ميگيرند بعد متلك مياندازند، ولي مگر جردن جزو تهران نيست؟ اگر واقعاً مرتبط است بياييم از سال ديگر از بازيگرها كارت ملي بگيريم كه بدانيم خانهشان كجاست. چند سر عائله دارند، چون انگار به بازيگري مرتبط شده است. همه اينها كنار هم قرار ميگيرد و يك پوريا پورسرخ را شكل ميدهد. مثل يك پازل. تا يك مقطعي فكر ديگران در رابطه با من برايم خيلي مهم بود، اما الان ديگر مهم نيست. كساني كه با من كار كردهاند من را ميشناسند. براي هر فيلمي دعوت شدهام، كارگردان و تهيهكننده براي بار دوم هم من را به كارشان دعوت كردهاند و من به اين افتخار ميكنم.
يككم بيانصافي نميكني در مورد گفتن كلمه كليشه؟! البته وقتي بازي برخي بازيگران مورد علاقه نشريهتان را ميبينم، زياد تعجب نميكنم.
* نه، منظورم اين نيست كه شما در نقشهاي كليشهاي بازي ميكنيد، اما همه نقشهايتان به نوعي جواني را ترسيم كرده كه خيلي درسخواندن به او نميآيد.
اين را سينما و فيلمها به وجود نياورده. اين مزخرفي كه يك سري از مجلات از شخصيت واقعي من ساختهاند به بچههاي درسخوان نميخورد. خيلي سؤال خوبي ميكنيد. متأسفانه معيارهاي ما در جامعه نه در مورد درس يا هر چيز ديگري همه شده قيافه. از روي قيافه راجع به خيلي چيزها تصميم ميگيرند.
*شما در چند فيلم با باران همبازي بوديد، يك بار هم با هانيه توسلي، با كدام يكي از آنها راحتتر بوديد؟
چون اسم آوردي من دوست ندارم اين سؤال را جواب بدهم. اگر يك موقعي تو از يكي تعريف كني شايد هيچ كس به تو نگويد چرا اين كار را كردي، اما من بارها شده است كه بابت تعريف از كسي مؤاخذه شدم.مثلاً گفتهام من از فلاني خيلي ممنونم كه به من كمك كرده. دو روز بعد يك نفر گفته چرا از اين تعريف ميكني. به جايي رسيدم كه سؤالي كه اسم در آن باشد جواب نميدهم.
*تا حالا شده حسرت بازي در يك نقش را داشته باشيد؟
بله، نقش ابوالفضل پورعرب را در نرگس خيلي دوست داشتم. آرزو داشتم كه ابوالفضل پورعرب نرگس بنياعتماد باشم. بعضي از نقشهاست كه آدم ديوانه ميشود، بعضي فيلمنامهها آدم را ديوانه ميكند، مثلاً «مچپوينت» كه با فيلمنامهاش ديوانه ميشوي.
*كدام يكي از كارگردانها اگر بهت زنگ بزنند قلقلكت ميدهند كه در فيلمشان بازي كنيد؟
وودي آلن رو خيلي دوست دارم. از ايرانيها هم خب هستند، اما دوست ندارم اسم بياورم.
*قبل از بازيگري هنرپيشههاي مورد علاقهات چه كساني بودهاند؟
خب خيليها بودهاند، اما وقتي من وارد كار شدم نظرم نسبت به بعضيها عوض شد. مثلاً بعضيها را خيلي دوست داشتم اما وقتي وارد كار شدم برايم سو، سو شدند.
مثلاً آقاي انتظامي، آقاي پرستويي، آقاي شكيبايي، آقاي نصيريان، آقاي پسياني كه اصلاً براي خودش سبك دارد. عاطفه رضوي، آزيتا حاجيان را خيلي دوست دارم و خيليهاي ديگر.
*توي جوانها كدام بازيگر را دوست داريد؟
فروتن را خيلي دوست دارم و حميد فرخنژاد.
*يادم ميآيد در همان سريال وفا خيليها ميگفتند كه شما صداي محمدرضا فروتن را تقليد ميكنيد.
اين يك مصيبت است. وقتي ميشنيدم ميگويند صداي فروتن را تقليد ميكند خيلي حرصم ميگرفت. من مثلاً دوستي داشتم كه بعد از دو سه سال بهم زنگ ميزد و ميگفت مثلاً سرگرم فلان كار بودم صداي تو را شنيدم آمدم و فيلمت را ديدم. بعد اين ديالوگ را ميشنيدم و دو روز بعد توي مجلات ميخواندم «پوريا پورسرخ: صدايم شبيه فروتن است.» چقدر حرص ميخوردم ولي در كل فكر ميكنم قضيه بازيگري شبيه قضيه فوتبالمان است. مثلاً چندسال پيش ميگفتند علي پروين چند تا توپ مياندازد پشت ماشينش و ميرود سر تمرين. حالا صحبت از ميليارد است براي تمرين و فوتبال. بازيگري هم همان است نسل قبلي خيلي جلوتر از ماست. چون رنج بيشتري در اين راه كشيده است. الان بهترين فيلمهاي روز دنيا در دسترس ماست، اما آن موقع هيچ كدام آنها نبوده. اصلاً اينها تخيل بود برايشان. آنها زحمت بيشتري كشيدهاند و به همين خاطر موفقترند. بعضي موقعها اصلاً پيش خودم خجالت ميكشم.
* شما در چند فيلم سينمايي بازي كرديد كه در آخرين فيلم يعني روز سوم هم كانديداي جشنواره شديد، اما در تلويزيون هم شما را ميبينيم. فكر نميكنيد بازي در سريالهاي تلويزيوني به شما ضربه بزند؟
ما معمولاً از يك چيزهايي ضربه ميخوريم كه خيلي آگاهانه نيست. مثلاً در فيلم آنيهال وودي آلن، خانمش آشغالها را ميآورد بگذارد بيرون. وودي آلن ميگويد: «آشغالها را كجا ميبري؟ بگذار باهاش در تلويزيون برنامه ميسازيم.» توي آمريكا شايد اين درست باشد. به خاطر اينكه هاليوود آنقدر پيشرفته است و آنقدر امكانات و ثروت دارد كه از تلويزيونهاي آنجا كه عموماً هم خصوصي هستند جلوتر باشد. ولي روراست من فكر ميكنم كه توي ايران برعكس است. يعني يكسري از پروژههايمان هستند كه هيچ تهيهكننده خصوصياي نميتواند آن را بسازد و من هميشه ميگفتم: كار خوب تلويزيون را به كار بد سينما ترجيح ميدهم. اما آن براي يك مقطع بود. الان و در اين مقطع هم شهامت اين را دارم كه بگويم بعد از بسته شدن پروژه شكرانه ديگر چندسالي نميخواهم در تلويزيون حضور داشته باشم. البته چند سال پيش ميگفتند تلويزيون، كار ماه رمضان واه واه اما، الان كار ماه رمضان شده ماراتن، جزو پرهزينهترين و بهترين پروژههاست. اما در حال حاضر سريال خوب هم نميخواهم بازي كنم.
*پس چرا بعد از جشنواره در سريال شكرانه بازي كرديد؟
بعد از جشنواره خيلي از دوستاني كه لطف ميكردند و به من مشورت ميدادند، ميگفتند فعلاً سريال كار نكن. فروش خوب و بالاي روز سوم هم مزيد علت شده بود كه تصميم بگيرم يك مرخصي چند ساله از تلويزيون بگيرم. ولي وقتي با آقاي سهراب پور تماس گرفتم و فهميدم تيم تقريباً همان تيم وفا است، خاطرات خوب جلوي چشمم رژه رفت و نتوانستم ردش كنم. سهراب پور ابتدا قصهاي را تعريف كرد كه در مرحله طرح بود. وقتي دكتر كريمي آن را به صورت سيناپس نوشت ديدم اثري از طرح اوليه نيست و نهايتا به فيلمنامه خودش هم رحم نكرد. نتيجه اين شكرانهاي شد كه الان ميبينيد كه با طرح اوليه خيلي تفاوت دارد. حتماً بايد حسين ايوبي تدوينگر ياد كنيم كه بي نظير بود و بيشتر از يك ندوينگر در شكل گيري شكرانه و حامد نقش داشت.
*شما در بازيهايتان بعضي مواقع مبالغهآميز است. فكر ميكنم زياد دستهايتان را تكان ميدهيد. زيادتر از حدي كه لازم است داد ميزنيد، فكر ميكنيد اين به بازيتان كمك ميكند؟
ببينيد من واقعاً فكر ميكنم كه توي آن صحنه چه چيزي ميطلبد. اتفاقاً همه ميگويند: حركاتت را زياد كن. متأسفانه نظر بقيه خيلي برايم مهم نيست و من معمولاً سعي ميكنم نظر كساني را بپذيرم كه فكر كنم در مورد آن قضيه از من بيشتر ميدانند. مثلاً در شكرانه نقش من كاملاً درونگراست و خيلي كم پيش ميآيد كه من واكنش نشان دهم و به قول شما دستم را تكان ميدهم. توي روز سوم مثلاً چرا، خب شخصيت يك شخصيت زودجوش و جنوبي است. روز سوم اگر منظورتان است، تعمدي بود و خيلي هم بازي خودم را قبول دارم. البته در مورد ظرف پوريا ميگويم. شايد خيليها بهتر از من بتوانند بازي كنند. من در مورد خودم مبالغه را اولين بار است كه ميشنوم، اما در مورد بچههاي تاجيك هم بازيام در شكرانه شايد تنها چيزي كه مرا اذيت ميكرد همان مبالغه بود. اين سليقه است. اتفاقاً فكر ميكنم حتي حركت دستم هم توي شكرانه خيلي كم است. البته شما حق داريد كه اين را بگوييد. چون در مورد وفا كه خيلي بيتجربه بودم. مثل بچهاي كه انداختنش توي استخر تا شنا ياد بگيرد و در مورد صاحبدلان تيپ گرفتم. روز سوم كه خصوصيت شخصيت همينطور زودجوش بود.. اما سعي كردهام توي شكرانه اينطور نباشم و خيلي سخت بود، چون نقش درونگرا بود. من سعي كردم نقش يك پسر مذهبي را بازي كنم كه با ديگر پسرهاي مذهبي كه تا كنون در تلويزيون ديدهايم متفاوت باشد.
*سريال شكرانه را ميبيني؟
بله تقريباً، يعني نه تحقيقاً، چون همه را ميبينم. راستش اصلاً علت اين كه يك كم دير آمدم، مصاحبه، اين بود كه چون ديشب سريال را نديده بودم، داشتم تكرارش را ميديدم.
* خودت نقشت را دوست داري؟
در بعضي مواقع خيلي، كيف ميكنم. بعضي وقتها هم البته حرص ميخورم، اما ياد يك جمله قديمي و كليشهاي ميافتم كه مثلاً آن موقع تماشاچي نبوده كه بداند تو در چه شرايطي آن بازي را انجام دادهاي. راست ميگويند، اما شرايط توليدي، روحي و رواني، كارگرداني و... فرع است، چون هيچكس نميداند و نميبيند تو در چه شرايطي بازي كردي و تنها كسي كه ميداند خود تو هستي.
* در شكرانه نقش يك پسر مذهبي و دلي را بازي ميكني. آيا براي خودت پيش آمده كه لحظاتي تلنگر بخوري، دلت بريزد، نذري بكني؟
صددرصد براي همه اين اتفاق ميافتد. من يك نذري دارم كه نميتوانم بگويم، اما من تا حالا واقعاً هيچ آرزويي نداشتهام كه برآورده نشود. هميشه هم هر چيزي خواستهام با اين نذر گرفتهام. هر كس يك راهي پيدا ميكند. جمله شوخي مارمولك را خيلي دوست دارم، خيلي خوشگل و عاميانه ميگفت: به تعداد آدمها راه هست براي رسيدن به خدا. به نظرم خيلي قشنگ است.
داستان صدف خانم
سلام من اين نوشته رو با هزار زحمت تيپ کردم و فرستادم اميدوارم که آرزو جون زحمت بکشه و در وبلاگ قرار بده اگه اين کارو بکنه تا آخر عمرم مديونشم....
اول ميخوام خودمو معرفي کنم.من صدف هستم 16 سالمه و در شهر قم زندگي ميکنم.خانواده من خيلي و بيش از حد معمول مذهبي و به قول خودشون پايبند به مسائل ديني هستن البته مسائل ديني که چه عرض کنم؟من از موقعي که دنيا اومدم فقط چندتا چيز رو که خانوادم با تحميل خودشون به من ياد دادن از دين ياد گرفتم اونم اينکه هميشه بايد نماز بخونم.نبايد به صورت نامحرم حتي کوچکترين نگاهي بکنم,با هيچ پسري جز محارم حق حرف زدن ندارم,در همه احوال حتي وقتي تو خونه هستم بايد جلوي محارم خودم هم با روسري و لباسهاي گشاد بگردم,حق استفاده از اينترنت و کامپيوتر رو هم به هيچ وجه ندارم,ديکه هر چي بگم کم گفتم ,اگه اينارو ميگم ميخوام بدونين تو چه وضعيتي هستم تا بتونين شرايطم رو که اميدوارم هيچ مسلموني دچارش نشه رو تو ذهنتون تجسم کنين.من با نماز خوندن و عرف معمول هيچ مشکلي ندارم تازه خيلي هم خوشحال ميشم که بخوام انجام بدم اما اي کاش فقط همينها بود..من دقيقا يک سال و هفت ماه پيش وقتي اقا پوريا رو در سريال وفا ديدم عاشقش شدم مثل خيليهاتون که بعد از سريال وفا به اين هنر مند علاقه پيدا کردين..من حالا عاشق شده بودم..اونم خيلي زياد اما ميترسيدم که اونو به کوچکترين شخصي حتي نزديکترين دوستم بگم چون مساوي با مرگم ميشد سريال وفا تموم شد و من بيش از پيش شيفته اين هنرمند شده بودم به طوري که حتي توي خواب هم خوابش رو ميديدم..هنرمندي که فقط اسم و فاميلش رو ميدونستم حتي نميدونستم چند سالشه..يه روز دقيقا سيزدهم ارديبهشت سال هشتادو پنج بود داشتم با پدرم از جلوي يک مغازه لوازم التحريري رد ميشدم که يهو يک پوستر از اقا پوريا ديدم..دلم از جا کنده شد دلم ميخواست با هر سختي که شده برم اونو بخرم اما اگه جلوي بابام همچين کاريو ميکردم مساوي با مرگم بود..هر تلاشي کردم نتونستم...اون موقعا هم که توي وضعيت امتحانات اخر سال بودم ..خيلي شرايط بدي داشتم .وقتي رسيدم خونه اصلا حالم خوب نبودرفتم تو اتاقم و به بهانه درس خوندن درو بستم. دلم ميخواست اون پوستر رو به دست مياوردم اما چه طوري ؟به يه نقطه خيره شده بودم و اشک از چشام
سرازير ميشد.اخه طاقت اين همه سختيو نداشتم خيلي سخت بود من عاشق کسي شده بودم که حتي ميترسيدم درموردش با صميمي ترين دوستم حرف بزنم..تو همين حال و هوا بودم که مامانم صدام زد..ترسيدم ,يهو از جا پريدم واشکامو پاک کردم که مامانم متوجه نشه..پس فرداش ...هم اخرين امتحانمو داشتم که زبان انگليسي بود بهترين فکري که به ذهنم رسيد اين بود که پس فردا برم و بخرمش از اين موضوع لبخند رو لبام نشست..البته يه لبخند همراه با ترس ترس از اينکه کسي اونو ببينه..خلاصه بالاخره سه شنبه فرارسيد و من امتحانمو زود دادم و از مدرسه رفتم بيرون..خدا رو شکر اون روز هم بابام کار داشت .ونميتونست بياد دنبالم و خودم بايد ميرفتم خونه.رفتم و با هزار ترس و دلهره بالاخره پوستر رو خريدم از ترسم مجبور شدم تاش بزنم وبزارم تو کيفم..رسيدم خونه خدا رو شکر اتفاقي نيفتاد و من خوشحال بودم.چند روزي گذشت که بالاخره اون روز نحس فرارسيد صبح ساعت 7 بود و من خواب بودم يهو توي خواب حس کردم يک چيزي محکم خورد تو شکمم خيلي درد داشت از خواب پريدم ديدم بابام بود..که داره مشت و لگد نثارم ميکنه هرچي فکر کردم نفهميدم علتش چيه ..فقط تا تونستم کتک خوردم و تا ميتونستم جيغ ميزدم..بابام ديگه خسته شد و من خسته تر ديگه ول کرد و رفت من فقط داشتم گريه ميکردم اما علت اين کارش رو نميدونستم ..اينقدر بدنم درد گرفته بود که نميتونستم از جام بلند شم..يهو بابام دوباره اومد و تازه فهميدم موضوع از چه قراره ..بله بابام پوستر رو ديده بود و اومد جلوي چشمم تيکه پارش کردو گفت:حق تلويزيون نگاه کردن نداري پاتو هم بدون اجاازه ي من يا مامانت از اتاقت بيرون نميزاري تا تکليفت رو روشن کنم..خيلي دلم شکسته بود نميدونستم چي کار کنم .ديگه از همه چي دل بريده بودم..اين حق من نبود که به خاطر يه چيز به اين کوچيکي چنين تاواني پس بدم...تا 3 هفته تو اتاقم حبس بودم و نميتونستم بيام بيرون مگه واسه کاراي ضروري
بالاخره بعد از 3 روز بابام با وساطت مادرم منو از حبس در اورد..از اون ماجراخيلي ضربه رو حي شديدي خورده بودم.اما خودمو بروز نميدادم تا زمينه ساز بقيه شکستها نشه...گذشت و گذشت تا روز اول مهر شد و من رفتم مدرسه ديگه حوصله هيچ کاريو نداشتم خيلي دلم شکسته بود..وقتي ميديدم دوستام تو کلاس در مورد بازيگرا حرف ميزدن و در موردشون با هم بحث ميکردن جيگرم اتيش ميگرفت..اخه گناه من چي بود؟که نميتونستم مثل اونا باشم؟چند ماهي از اين مسئله ميگذشت و من که چندين ماه بود عاشق پوريا پورسرخ شده بودم تنها چيزي که ازش ميدونستم اسم و فاميلش بود فقط همين...دلم ميخواست فقط حتي شده به يک نفر فقط يک نفر بگم که عاشق شدم اما از بعدش ميترسيدم.خيلي افسرده شده بودم..خيلي حتي شايد باورتون نشه اما بابام نذاشت حتي يک قسمت از سريال صاحبدلان رو هم ببينم..خيلي برام زجر آور بود..دوستام که ميومدن تو کلاس تعريف ميکردن من با تموم اشتياقم گوش ميدادم که پوريا پورسرخ چه جوري بازي کرده...چند ماه ديگه هم گذشت و من طاقتم طاق شده بود تصميم گرفتم دلمو به دريا بزنم و همه چيزو بگم دلم ميخواست داد بزنم که عاشق يه ادم شدم که حتي نميتونم اسمشو به زبون بيارم دلم ميخواست همه بدونن ..بالاخره يه روز دلمو زدم به دريا و جلوي مامانو بابام و داداشم همه چيو گفتم..ميدونستم که عاقبت خيلي بده ميدونستم که شايد ديگه زنده نمونم اما اگه ميمردم هم بهتر بود تا اينجوري زندگي کنم...وقتي گفتم همه يه لحظه ساکت شدن داداشم که دست کمي از بابام نداشت خواست بلند شه و بيفته به جونم که بابام جلوشو گرفت و گفت:ولش کن بزار بيبين چي کار ميکنم..و ديگه هيچي نگفت..ورفت خوابيد خيلي برام عجيب بود وقتي اين عکس العمل بابام رو ديدم من که خودم رو واسه مرگ حتمي اماده کرده بودم حاالا اينجوري...مامانم گفت:صدف تو خودت باباتو ميشناسي فقط ميگم خدا به دادمون برسه...از اين حرف مامانم ترس کل وجودمو گرفت نميدونستم چي بگم و چي کار کنم؟يعني منظور بابام چي بود؟ميخواست چيکار کنه؟تقريبا يک ماهي گذشت و من هر وقت بابام رو ميديدم ترس سراپاي وجودمو ميگرفت..من اون موقع کلاس اول دبيرستان بودم ..يه شب بابام اومد خونه و من تو اتاقم بودم اومدم بيرون شايد باورتون نشه من بعد از اون ماجرا يک ماهي ميشد بابابام حتي يک کلمه هم حرف نزده بودم..سلام کردم ونشستم..بابام يه چند دقيقه بعد اومد و نشست يه ربع ساعتي گذشت که بابام گفت قراره شب چهارشنبه اقاي سهراب پور همکار بابام با خانوادش بيان براي خواستگاري صدف ....وقتي اينو شنيدم يه لحظه هيچي نفهميدم..وفقط به دهن بابام نگاه ميکردم که ميگفت پسر خوبيه و تا اين دختره ابرومون رو نبرده بهتره بره خونه شوهر تا درگير بچه و زندگي بشه و عشق و عاشقي از کلش بپره..خيلي بابام بي رحم بود خيلي رفتم تو اتاقمو زار زار گريه کردم...واقعا ظرفيتشو نداشتم من فقط 16 سالم بود ولي پسره اقاي سهراب پور 38 سالش بود و قبلا هم يه بار ازدواج کرده بود..22 سالي از من بزرگتر بود....من دلم ميخواست درس بخونم برم دانشگاه ولي....تا تونستم تقلا کردم شب و روز به پدرم التماس کردم اشک ريختم زجه زدم به پاش افتادم ولي گوشش بدهکار نبود..چند بار قصد خودکشي کردم ولي جراتشو نداشتم..بالاخره اومدن خواستگاريو مراسم انجام شد سرتونو درد نميارم و بالاخره من و امين به عقد هم در اومديم درست 6 ماه پيش چه بسا که ديگه نه خانواده اونا و نه خانواده من نميزاشتن که من برم مدرسه...البته اينم بگم که بابام نه به خاطر اون پوستر منو شوهر داد..نه ...تو خونواده ما رسم اينه که دختر نبايد از 15-16 بره بالاتر ....اما اون پوستر يک بهانه بود براي بابام...الان که اينو تايپ ميکنم خونه ي يکي از دوستام هستم وبا ايميل اون نوشتمو ميخام بفرستم..اگه اينارو گفتم ميخوام بگم قدر پدرومادراتونو بدونين..خداروشکر کنين که پدرومادري دارين که درکتون ميکنن..اينم بدونين که طرفدار کسي هستين که واقعا شايسته اين همه لطفه يه چيزو هم بگم که من هنوز هم عاشق پوريا پورسرخ هستم .وتا اخر عمرم هم از فکرش بيرون نميام الان ديگه ميدونم چند سالشه الان ميدونم که عاشق يکي شدم که ارزششو داره....دوهفته ديگه من ازدواج ميکنم..و از دست پدرم ميفتم به دست کسي که 1000 مرتبه از پدرم بدتره..وشايد اين آزادي هاي کمي هم که الان دارم ديگه از اين به بعد نداشته باشم...من زندگيم تلف شد..شايد سرنوشتم اين بود..اما يه چيزي به همتون ميگم هيچ وقت از عشقتون نگذرين وتااخرين نفس ازش دفاع کنين..ببخشين که وقتتون رو گرفتم...هيشه عاشق باشيد
من خودم خيلي ناراحت شدم و فقط دعا ميکنم خدا بهش صبر بده.الهي امين







عکسهاي پوريا جون (عکسها در اندازه بزرگ)
























گفتگوي ايسنا با مخاطبان اغما
به گزارش خبرنگار سرويس تلويزيون ايسنا، بيننده تلويزيون كه از هر قسمت از يك سريال، انتظار اتفاق جديدي را دارد، با تماشاي برخي قسمتهاي «اغماء» ارضاء نميشود و قسمتهايي را نظارهگر است كه بي آن كه مطمئن باشد «الياس» شيطان است يا خير؟! از اعمال و حتي ظاهر او به عنوان يك شيطان تعجب كرده است.
پسري 29 ساله ساكن منطقه سهرودي، «اغماء» را از ساير سريالهاي ماه رمضان بهتر توصيف ميكند و بازي امين تارخ را جذاب مي داند. به اعتقاد وي «اغماء» سوژهاي بسيار جذاب و تازه دارد و كمي هم ترسناك است.
او درعين حال ميگويد: «اغماء» بيش از حد كشدار شده است. اين داستان ميتوانست در يك فيلم 90 دقيقهاي يا دو قسمت خلاصه شود. بعد از مرگ «مولود» تا الان چه اتفاق خاصي در زندگي دكتر پژوهان رخ داده است؟
زني، 27 ساله ساكن منطقه 13 تهران، داستان «اغماء» را كليشهاي وتكراري توصيف و اضافه ميكند: درك عيني از شيطان از دو سال قبل در سريال «او يك فرشته بود» مطرح شد و در «اغماء» بار ديگر كپي برداري شده است. وي ميگويد: با تماشاي چند قسمت اول «اغماء» به اين نتيجه رسيديم كه چه داستان خوبي! ولي بعد كشدار و خسته كننده به نظر رسيد. به نحوي كه اگر چند قسمت را هم نميديديم اتفاقي نميافتاد.
اين زن 27 ساله، شخصيت «دكتر برديا» را در سريال «اغماء» آزاردهنده توصيف ميكند و ادامه ميدهد: معلوم نيست او در اين ميان چه نقشي دارد و اگر نبود چه اتفاقي ميافتاد؟! آيا دكتر برديا نماينده زنان پزشك كشور است؟! نماينده آدمهاي خوب است؟!
مردي 28 ساله به گريم حامد كميلي اشاره ميكند و ميگويد: گريم اين بازيگر به شدت مصنوعي است. وي كه ساكن منطقه 20 تهران است در اين باره ادامه ميدهد: سازندگان «اغماء» قصد داشتهاند ظاهر اين شخصيت را وحشتناك كنند، اما موفق نشدهاند.ضمن اين كه بايد از آنان پرسيد اگر ميگذاشتند اين شخصيت با مو و محاسن مشكي خودش مقابل دوربين مي رفت چه اتفاقي ميافتاد؟!
خانمي 70 ساله ساكن منطقه 8 تهران معتقد است: اغماء مخاطبش را سردرگم نگه ميدارد؛ گاهي يقين پيدا ميكني «الياس» شيطان است و گاهي هم اين يقين كاملا به شك تبديل ميشود.
دختري 19 ساله ساكن منطقه 6 تهران نيز نظري مشابه به اين بيننده را دارد. او روند روايت قضيه سريال را كند ميداند و در عين حال ميگويد: سازندگان اين سريال لابد چارهاي نداشتهاند. چرا كه بايد اين سريال 30 قسمت ادامه پيدا كند.
اين دختر دانشجو در ادامه به خبرنگار ايسنا خاطرنشان كرد: مخاطب هر روز 30 دقيقه سردرگم و مسخ شده مقابل تلويزيون مينشيند و منتظر ميماند تا شايد اتفاقي در «اغماء» بيفتد اما هيچ چيزي رخ نميدهد. قسمت دوازدهم بود كه با هزار زحمت پدرم را به تماشاي «اغماء» نشاندم. اما در نهايت خودم هم ديدم كه اتفاقي رخ نداد.
مردي 50 ساله از بينندگان سريال «اغما» هم معتقد است: ايجاد تعليق در مخاطب، هدف سازندگان سريال اغما بوده، اما اين اتفاق درست رخ نداده است. وي كه ساكن منطقه 14 تهران است در اين باره مي گويد: نزديك 12 قسمت از سريال اغما گذشته، اما معلوم نيست الياس شيطان است يا فرشته؟! برخي لحظات كارهاي انجام ميدهد كه آدم ميگويد حتما شيطان است. اما دقايقي بعد حرفهايي ميزند كه بيننده به شك ميافتد.
يكي از مخاطبان سريال «اغما» كه 31 سال دارد، به اشتباهاتي كه در اين سريال ديده است اشاره ميكند.وي ميگويد: در قسمت دوازدهم امين تارخ سوار پاترول و در حالي كه با موبايل حرف ميزند از در بيمارستان خارج شد. پس از مدتي تصوير قطع شد و دوباره او را ديديم كه توي بيمارستان ميپيچد. اين در حالي است كه وقتي او بيمارستان را به مقصدي ترك ميكند نبايد مجددا به همين محل بازگردد.
دختري 23 ساله شخصيت دكتر برديا را در سريال اغما لج درآور توصيف ميكند و ميگويد: چرا در «اغما» شيطان معصوم به تصوير كشيده شده است؟! در اين سريال وجه مثبت الياس را مي بينيم كه صداي خوب و خنده مليح دارد. زير باران نماز مي خواند و مدام در حال هرس كردن درختان است! شيطان بايد شبيه پيرمردي ميبود كه در قبرستان سراغ امين تارخ آمد.
به گزارش ايسنا، نكتهي ديگري كه از اين گفت وگوها به ذهن متبادر ميشود، اين است كه به نظر ميرسد مخاطبان «اغماء» خواهان هرچه زودتر مشخص شدن داستان هستند؛ اتفاقي كه علاوه بر سازندگان اين مجموعه، متوجه مديران صداوسيما و توليد مجموعههايي است كه در نهايت اين ذائقه را در مخاطب شكل دادهاست










دوستای عزیز حتما در نظر سنجی شرکت کنید
برای شرکت در نظر سنجی
در بین سریالهای ماه مبارک رمضان
شماره تلفن :
۱۶۲
برای تهرانی ها و
۰۲۱۱۲۵۳۸۳
برای شهرستانی ها
ویا مراجعه به سایتهای زیر




من امروز باور کردم که مي شود با نهايت خلوص عشق را تقديم کرد
من امروز باور کردم که مي شود لبخند را در گوشه لبها کاشت
من امروز باور کردم که مي توان ابرهاي غم را با باران اشک از بين برد
من امروز باور کردم که مي توان غبار غم را از
پنجره دلها پاک کرد و مي توان دشت سرسبز
رويا را پشت سر گذاشت و به باغ با طراوت و جاودانه رسيد .
من باور کردم که مي توان با قطار محبت از
ريل هاي سخت کينه عبور کرد و در ايستگاه عشق و محبت توقف کرد .
من باور کردم که مي توان يک مثنوي سخن گفت از محبت و صداقت
پس مي توان عاشق بود و دوست داشت .

قسمت هجدهم سریال شکرانه

به شکرانه آن گنج پنهان که خود را آشکار ساخت..
سلام به همگي..!!!حالتون چطوره؟اميدوارم که همگي در پناه حق صحيح و سالم باشين
خوب دوستاي گلم امروز هم با تعدادي عکس از فيلم سينمايي روز سوم ويک عکس جديد از اقا پوريا به همراه خبر..و مطلب و تعدادي شعر در خدمت شما هستم اميدوارم که لذت ببرين

دعای روزانه ماه مبارک رمضان
برای دانلود کردن دعاهای روزانه ماه مبارک رمضان، روی آیکون
کلیک راست نموده
و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمایید.
دوستای عزیز حتما در نظر سنجی شرکت کنید
برای شرکت در نظر سنجی
در بین سریالهای ماه مبارک رمضان
شماره تلفن :
۱۶۲
برای تهرانی ها و
۰۲۱۱۲۵۳۸۳
برای شهرستانی ها
ویا مراجعه به سایتهای زیر
------------------------------------------
حاشيه سريال شکرانه
شکرانه، سريال ماه رمضاني شبکه پنج سيما در ميان توليدات شبکه هاي ديگر سيما از وضعيت نسبتاً متفاوتي برخوردار است. اين وضعيت متفاوت نه به جهت ساختار و محتوا و کارگرداني و بازيگري به وجود آمده، بلکه از منظر اتفاقات ديگري است که براي آن انديشيده شده تا سريال ماه رمضاني متفاوت به نظر برسد. آن دسته از مخاطبان تلويزيوني که اين سريال را در شب هاي ماه رمضان دنبال مي کنند به خوبي متوجه اين نکته هستند.
شکرانه داستان بسيار سرراستي دارد که قابليت جذب مخاطب را در طرح و ايده اش دارد. اگر اين اتفاق تاکنون نيفتاده است، بايد علت آن را در جاهاي ديگري جست و جو کرد. منظور در وهله نخست متوجه فيلمنامه است. داستان در طرح کلي اش جذاب به نظر مي رسد و با شاخ و برگ هاي پرورش داده شده در فيلمنامه از کليشه فاصله گرفته و تا حدودي قابليت هاي قابل تاملي را به خود اختصاص داده است. بخش عمده يي از ماجراهاي شکرانه در تاجيکستان شکل مي گيرد و اين ترفندي شده براي حضور بازيگران خارجي و دور شدن از برخي محدوديت هايي که براي بازيگران زن ايراني در سريال هاي تلويزيوني وجود دارد. داستان شکرانه در همان قسمت هاي نخست به گونه يي طراحي شده که شخصيت اصلي داستان در پي يافتن گمشده اش عازم تاجيکستان شود. اين اتفاق طراحي شده مي توانست نتايج متعددي را براي سريال رقم بزند، اما در شکلي که در همين چند قسمت شاهدش بوده ايم، تفاوت را تنها در استفاده از بازيگران تاجيک مي بينيم. حضور بازيگران تاجيک اين امکان را فراهم آورده که شاهد تفاوت در پوشش بازيگران و نوع گويش آنها باشيم.
فضاي تاجيکستان تا آنجايي که در شکرانه ديده مي شود تفاوت چنداني با فضاي ايران در برخي از مناطق آن ندارد و نمي توان با اتکا به قسمت هاي پخش شده گفت که شاهد فضاي متفاوت و کارکرد مفيد آن هستيم. قصه نيز آن طور که تاکنون پيش رفته، به گونه يي است که به نظر مي رسد اگر در يکي از شهرهاي ايران نيز اتفاق مي افتاد، چندان توفيري نداشت. بنابراين به نظر مي رسد عوامل شکرانه بيشتر از هر چيز تاکيد بر تفاوت بازيگران ايراني و تاجيکي داشته اند. از سوي ديگر بازي بازيگران تاجيکي آن چنان قوي و تاثيرگذار نيست که دليلي بر اهميت و ضرورت اين محصول مشترک در ساختار باشد. البته اگر بازيگران تاجيک دعوت شده به سريال شکرانه از قدرت بالاي بازيگري برخوردار بودند و عاملي در تاثيرگذار بودن آن مي شدند، توجيهي بر ضرورت توليد محصول مشترک بودند.
شکرانه نام سعيد سلطاني را به عنوان کارگردان بر خود دارد که يادآور سريال هاي خوب و ماندگار پس از باران و لبه تاريکي است. سلطاني در اين دو مجموعه نشان داده که کارگرداني حرفه يي و توانا است. از سلطاني در ماه هاي گذشته سريال سال هاي برف و بنفشه از شبکه سه پخش شد که موفقيت زيادي نسبت به دو سريال پس از باران و لبه تاريکي به همراه نداشت. شکرانه اگر به همين منوال پيش برود در کارنامه سلطاني کار نه چندان موفقي به شمار خواهد رفت که بايد در تحليل آن تامل کرد.
آنچه گفته شد نسبت به کارگرداني و بازيگري مجموعه شکرانه است. مهمترين ايراد شکرانه در فيلمنامه آن است که داستان را به شکلي غيرمنطقي طراحي و پرورش داده است. شخصيت اصلي شکرانه که براي ضايع نشدن حق ديگران در مقابل پدرش نيز حاضر است بايستد، از پرداخت مناسبي برخوردار نيست و به شکلي کليشه شده و غيرقابل باور پرداخت شده است. اين شخصيت قرار است منتقل کننده پيام اصلي سريال باشد. اگر او درست و منطقي پرداخت نشود و نتوان آن را پذيرفت، پيامي را نيز که قصد انتقالش را دارد به ضد خود تبديل مي کند و باعث مي شود مخاطب از آن دلزده شود. فيلمنامه نويس تعمد زيادي داشته که پيام را در قالبي شعاري و کليشه يي با حرف هايي سطحي مدام تکرار کند. بازي پورسرخ نيز تاکيد بيشتري بر تکرار و افتادن در کليشه دارد و مخاطب را به شدت دلزده و گريزان مي کند. شکرانه در به کارگيري بازيگران موفق ايراني نيز چندان خوب عمل نکرده است. اين در حالي است که انتظار مي رفت از فرهاد قائميان، پوريا پورسرخ و هوشنگ توکلي شاهد بازي هاي بهتري باشيم. قائميان در نقش شخصيتي تاجيک بازي مي کند که از بازي هاي خوبش فاصله دارد. البته بايد به انتظار قسمت هاي بعدي ماند و حضور بيشتر او.
در خبرها آمده است که سريال شکرانه همزمان با پخش از تلويزيون ايران از تلويزيون تاجيکستان نيز پخش مي شود. اين اتفاق را آيا بايد به حساب مزاياي توليد يک محصول مشترک دانست يا مي توان همين وضعيت را براي سريال هاي ديگر در صورت هماهنگي متصور شد؟
گفته مي شود که شکرانه آغازي بر راه اندازي تلويزيون مشترک بين ايران، تاجيکستان و افغانستان خواهد بود. اگر شکرانه در همين حد باعث و باني راه اندازي يک شبکه مشترک بين سه کشور باشد، مي توان آن را به فال نيک گرفت و اميدوار بود که محصولات ديگري را شاهد بود. اگر محصولات توليد شده بين کشورهايي که ريشه هاي مشترکي دارند، بتواند احياگر برخي از ريشه هاي فرهنگي باشد، مي توان آن را به طور جدي پيگيري کرد.
مهربانو ابدي دوست
روزنامه اعتماد
----------------------------------------------
عکس جديد آقا پوريا

---------------------------------------------------------
عکسهاي روز سوم










-----------------------------------------------------
..بيوگرافي پوريا پورسرخ..
متولد ساعت 4 صبح روز چهارم تيرماه 1356 است.او در محله جردن تهران متولد شده و بزرگ شده همانجاست و فرزند اول خانواده است.دو خواهر و يک برادر کوچکتر از خود دارد که هر سه نفر انها دانشجو هستند.مادرش معلم زبان است و پدرش بازنشسته شرکت نفت مي باشد.مجرد است و به اين زوديها هم قصد ازدواج ندارد.بسيار به کانون گرم خانواده اش مي بالد و به خوبي از خانواده اش ياد مي کند.در خانواده پورسرخ همه داراي تحصيلات عاليه هستند.خواهرها و برادر پورسرخ مثل خوداو مجرد هستند.
دوران کودکي
پوريا در کودکي بسيار شروشيطان بوده.البته با همه اين تفاسير درسهايش عالي بوده.از بس که درسهايش خوب بود به سادگي وارد دانشگاه شد.او بر خلاف عقيده والدينش رشته تحصيلي اش را خودش انتخاب کرد.علاقه زياد او نسبت به رشته تحصيلي اش انقدر بود که بعد از گذراندن چند ترم وارد بازار کار شد.حتي بعد ازاخذ مدرک کارشناسي ارشد مدتي را براي کار به خارج از کشور رفت و همزمان به تحصيل هم ادامه داد.از انجا که پدرش در شرکت نفت بوده دوران دبستان را در شهرهاي مختلف به خصوص شهرهاي جنوبي بوده است.در دوران راهنمايي در مدرسه شهيد باهنر تهران و دوران دبيرستان را در مدرسه رازي گذرانده است.دوران ليسانسش را در رشته اصلاح نباتات دانشگاه شيراز که در اخرين سال تحصيلي رتبه سوم را به دست اورده است.دوران فوق ليسانس را در تهران و رشته فيزيولوژي گياهي گذراند که باز هم با رتبه سوم,فارغ التحصيل شد.
کيس مناسب براي ازدواج
پورسرخ به تازگي در حال واردشدن به دهه سوم زندگي خود است.او هنوز هم مجرد است و به همراه خانواده اش و برادر و خواهرهايش در جردن زندگي مي کند.هنوزبراي ازدواج تصميمي نگرفته,علت اصلي اين تصميم را هم شرايط فعلي مدشده در بين جوانان اعلام مي کند.به نظر او در دوره اي که مد شده اتومبيل شما چيست؟منزلتان کجاست؟کجا مسافرت مي رويد و اين سوالها بين دختر و پسرها مد شده ادم به اسودگي نمي تواند کيس مناسب خود را پيدا کند.پوريا مي گويد:به محض اين که کيس مناسبم را پيدا کنم و از همه جهات ببينم که با هم هماهنگي و تفاهم داريم مطمين باشيد که معطل نخواهم کرد.به نظر او که در محله جردن تهران مي نشيند اصلا مرزبندي هاي شمال شهرو پايين شهر بي معني است.
پشتکار در کار
او قبل از ان که در سريال وفا بازي کند,همزمان با ورودش به مقطع دکترا پيشنهاد بازي در سريال تلويزيوني فرار بزرگ را پذيرفت و با اين کار وارد حرفه بازيگري شد.پوريا به خاطر اين که هم درس مي خواند و هم کارش را که به رشته تحصيلي اش مربوط بوده را انجام مي داد و ازسوي ديگر وارد عرصه بازيگري شده بود شبانه روز وقت گذاشت تا بتواند به خوبي از عهده کارهايش برايد.به قول خودش حتي در 24 ساعت وقت کم مي اورد اما پشتکارش واقعا عالي و مثال زدني بود.
شانس بزرگ زندگي
در اواخر سال1384 پيشنهاد بازي در سريال((وفا)) را به سفارش اقاي لطيفي پذيرفت.شخصيت ژوبين پناهي انقدر براي او جذاب بود که نتواند نه بگويد.به نظر پوريا سپردن نقش ژوبين به او يکي از شانس هاي بزرگ زندگي اش بود.به خاطر بازي در سريال وفا چندين ماه درگير اين پروژه بود.حتي دو ماه را در لبنان سپري کرد.با پخش سريال وفا زندگي او وارد مرحله تازه اي شد.خيلي زود عکسها و پوسترهاي او در همه جا پخش شد.اسم او يک شبه بر سر زبانها افتاد و به اوج رسيد.البته اين اتفاق فرخنده باعث شد تمام فعاليت هاي قبل از عيدش مثل تحصيل و کارش مختل شود.البته بايد گفت هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
فقط مهندسي کشاورزي
پوريا شاگرد بسيار درسخوان و زرنگي بوده در سال 1374 يک بار در کنکور تجربي شرکت کرده و قبول شد اما حرف و حديث ها تازه شروع شد.با اين که پوريا فوق العاده درسخوان بوده خيلي ها شرکت در کنکور تجربي او را به خاطر ضعف در درس هاي رياضي و فيزيک مي دانستند.پوريا به اصرار خانواده و به خاطر ثابت کردن ادعاهاي دروغ اطرافيان در کنکور رياضي هم شرکت کرد و در رشته مهندسي عمران هم قبول شد.پوريا حتي در کنکور پزشکي دوبار شرکت کرد و براي اثبات شايستگي هايش با امتياز بالاتر از رشته تحصيلي اش قبول شد.با وجود مخالفت خانواده با رشته تحصيلي اش توانست انها را مجاب کند که با ادامه رشته تحصيلي مورد علاقه اش موافقت کنند.پدر و مادر پوريا به شدت مخالف ادامه تحصيل او در رشته مهندسي کشاورزي بودند.
بي انضباط ترين
با وجود درسخوان بودن پوريا به هيچ عنوان بچه ارام و سربه زيري نبوده تا انجا که عالم و ادم را از دست خود عاصي کرده بود اما درسخوان بودن او مانع از برخورد اولياي مدرسه با او مي شد.به جز جغرافيا انضباط همه درسهايش در حد عالي بود.پوريا در تمام دوران تحصيلش از جغرافيا گريزان بود به حدي که يک بار مجبور شد با تک ماده قبول شود.با وجود ان که هميشه در درسهايي مثل فيزيک و رياضي و شيمي و مثلثات و هندسه 20 مي گرفت در دوران دبيرستان رشته تجربي را انتخاب کرد.او در تمام دوران تحصيلي اش از شاگردان ممتاز به شمار مي رفت و کمترين نمره هاي کارنامه اش همان نمره هاي انضباط بوده که با ارفاق اوليا مدرسه و به خاطر کم نشدن معدلش 17 و 18 مي شده است.
تلاش شبانه روزي
با وجود همزماني تحصيل و کار و بازيگري پوريا هرگز شانه خالي نکرد.حتي به خاطر ادامه تحصيل دو سال را خارج از کشور و با شرايط مدرن امروزي گذراند.در سال 1382 به تهران بازگشت با وجود کار و تحصيل و موفقيت در مقطع کارشناسي ارشد و پرداختن به شغل بازيگري و فشار کار و تحصيل مردانه ايستاد وبا پشتکار شخصي اش زير فشار درس و هنر مقاومت کرد و توانست از عهده همه موارد به خوبي برايد.او هيچ وقت حاضر نشد يکي از کار و هنر و تحصيل را کنار بگذارد و به خاطر موفقيت در همه موارد شبانه روز وقت گذاشت.
قطار شايعه
با وجود اين که زمان زيادي از مطرح شدن پورسرخ در جامعه هنري نمي گذرد شايعات فراواني از سوي افراد و نشريات مختلف به دنبال اوراه افتاده است.او همواره با خونسردي و متانت خاصي با اين شايعات برخورد کرد و توانست دهان همه منتقدان و شايعه سازان را ببندد.پورسرخ معتقد است که به دنبال هر کسي که کمي به چشم مي ايد و مطرح مي شود شايعه هست و خواهد بود خواه و ناخواه مردم به اين شايعات دامن مي زنند.اين موضوع هم به نحوه برخورد کسي که شايعه در مورد او ساخته شده بر مي گردد,البته من کاري با حواشي ندارم اما هر وقت به مطلب يا تيتري برميخورم که خيلي غلو کرده حتما با ان نشريه تماس مي گيرم و با سردبيرش صحبت مي کنم. اما باور کنيد اصلا اهل شکايت نيستم مطمئنا اکثر نشريات اين شايعات را براي فروش بيشتر تيتر يک مي کنند.
خداحافظي سينما
از ديد او سينما و تلويزيون واقعا بي رحم است.خيلي ها مدتي جزو سوپراستارهاي سينما بوده اند و بار سينما را به دوش کشيده اند اما حالا با بي مهري مواجه شدند و خدا مي داند اخروعاقبت من چه خواهد شد اما من هرلحظه خودم را براي خداحافظي با سينما و تلويزيون اماده کرده ام و هميشه و هرلحظه که بخواهم مي توانم اين کار را بکنم.من به اين حرفه به عنوان يک شغل درامد زا نگاه نمي کنم و دلبستگي ام به خاطر علاقه به هنر است نه چيز ديگر.اما به هر حال من براي بهتر شدن کارم در هر زمان تلاش لازم را انجام مي دهم.
دوستان صميمي
از دوستان صميمي اش که نقش به سزايي در زندگي اش ايفا کرده غلامحسين لطيفي است که در سريال فرار بزرگ و به پيشنهاد او ايفاگر نقش فرهاد بود که اين اشنايي در سريالهاي وفا و صاحبدلان انجاميد.اين دوستي انقدر پيش رفته که حتي در رابطه با مسائل خصوصي زندگي اش پيش از خانواده اش با اقاي لطيفي مشورت مي کند.
بهترين هاي دنياي فوتبال
در ميان فوتباليست هاي تاريخ ايران«ناصر حجازي»اسطوره پوريا پورسرخ است که از نظر او«زمين تا اسمان» با بقيه فرق دارد و بي رقيب در صدر ليست محبوب ترين و بهترين هاي تاريخ فوتبال ايران ايستاده است.«علي پروين»هم به خاطر خدماتي که به عنوان بازيکن,کاپيتان و مربي به فوتبال ايران کرده مورد احترام شديد پورياست و بين بازيکناني که در حال حاضر شاغل هستند و هنوز بازنشسته نشده اند نيز «علي دايي»را يک سروگردن بالاتر از بقيه مي داند.به عقيده پوريا دايي سمبل و شناسنامه فوتبال ايران در دنياست و شايستگي و لياقت جايگاهي که در ان ايستاده را به خوبي داراست.به جز دايي,رضا عنايتي,محمد نوازي و حامد کاويانپور را هم دوست دارد و از سبک بازي و افتخاراتي که براي ايران و باشگاهشان افريده اند خوشش مي ايد. پوريا بر خلاف بعضي از بازيگران که به خاطر مطرح ماندن در روزنامه ها هر روز با يک بازيکن عکس روي جلد مي گيرند و سر تمرين اين تيم و ان تيم مي روند تا خبر حضورشان در جرايد درج شود,فقط با رضا عنايتي رفيق است و او را به خاطر اخلاق رفتارش در خارج از زمين فوتبال به عنوان دوست قبول دارد.البته پوريا,عنايتي را بهترين مهاجم حال حاضر در ايران هم مي داند و رکورددار گلزني تاريخ ليگ را يکي از پنج مهاجم برتر تاريخ فوتبال ايران مي شناسد
.................................................................
بررسی سریالهای ماه رمضان در سایت مجله الکترونیکی تلویزیون و سینما
سریال یک وجب خاک:

راستش در باره ی این سریال خیلی فکر کردم.فقط به یک نتیجه رسیدم.این شخصیتها و این
داستانها رو سالهای پیش هم در ماه مبارک دیدیم.به خصوص شخصیت خانم همتی و آقای
تیموری و.....هرچند با مزن ولی خوب تکراری اند.ولی از همه مهمتر موسیقی تیتراژ شروع
این سریال هست که خیلی نامنظمه.انگار اصلا" وقتی برای ساخت و اجرای این موسیقی
نگذاشته بودند.از آقای اخشابی بعید بود....
سریال اغما:

شنیده ها حاکی از این است که آقای الیاس هم یک فرشته ـ اوه ببخشید ـ یک شیطان
تشریف دارن.نمیدونم شیطان از کی تا حالا اینقدر افسار گسیخته شده که دم به دقیقه تو
زندگی آدما سرک میکشه.
مطمئن نیستم ولی امیدوارم که اینطور نباشه.چون باز هم میشه تکرار "او یک فرشته بود".
البته اینجور سری سازی ها سالها پیش در فیلمهایی مثل "جن گیر" و "طالع نحس" و ..... دیدیم
ولی من ترجیح میدادم اینجا و در کشورمون اینجوری کپی برداری نشه حداقل از تولیدات
داخلی.حالا بماند که کارگردانان ما تجربه ی فراوانی در کپی برداری از آثار برجسته ی
هالیوودی.....
شکرانه:

در مورد سریال شکرانه چیزی که خیلی زیاد تو ذوق می زنه بازی بازیگرهای تاجیکی هست.
به خصوص اون آقای گروگانگیر!!!!!البته لهجه ی آقای قائمیان که ظاهرا" نقش یک تاجیک رو
بازی میکنند زیاد جالب از آب در نیومده.خوب دیگه مشخصه ی سریالهای ماه مبارک رمضان
شتابزدگی در ساخت این سریالهاست.کاریشم نمیشه کرد....
سریال میوه ی ممنوعه:

من خودم این سریال رو بیشتر از بقیه سریالها میپسندم.ولی خوب بعضی تیکه های جلال
فتوحی با بازی امیر جعفری یکم زننده هست.فکر می کنم در یک رسانه ی جمعی بیان بعضی
جملات اصلا" مناسب نیست.ولی نکته ی جالب تیکه ی خیلی قشنگ کارگردان این فیلم به
مخابرات هست که واقعا" جالب بود .من که واقعا" خیلی خوشم اومد!!!!!!
خوب اینا نظرات من بودند.میخوام از شما بپرسم کدوم سریال رو بیشتر میپسندین.این یه نظر
سنجی هست پس لطفا" در این نظرسنجی شرکت کنید...
۱-سریال اغما(شبکه اول)
۲-سریال میوه ممنوعه(شبکه ۲)
۳-یک وجب خاک(شبکه ۳)
۴-شکرانه(شبکه ۵)
با سپاس فراوان
ادرس سایت
-------------------------------------------------
عشق يعني با تو خواندن از جنون
عشق يعني سوختنها از درون
عشق يعني سوختن تا ساختن
عشق يعني عقل و دين را باختن
عشق يعني دل تراشيدن ز گل
عشق يعني گم شدن در باغ دل
عشق يعني تو ملامت کن مرا
عشق يعني مي ستايم من تو را
عشق يعني در پي تو در به در
عشق يعني يک بيابان درد سر
عشق يعني با تو آغاز سفر
عشق يعني قلبي آماج خطر
عشق يعني تو بران از خود مرا
عشق يعني باز مي خوانم تو را
عشق يعني بگذري از آبرو
عشق يعني کلبه هاي آرزو
عشق يعني با تو گشتن هم کلام
عشق يعني انتظار يک سلام
عشق يعني دستهايي رو به دوست
عشق يعني مرگ در راهت نکوست
عشق يعني شاخه اي گل در سبد
عشق يعني دل سپردن تا ابد
عشق يعني سروهاي سربلند
عشق يعني خارها هم گل کنند
عشق يعني تو بسوزاني مرا
عشق يعني سايه بانم من تو را
عشق يعني بشکني قلب مرا
عشق يعني مي پرستم من تو را
عشق يعني آن نخستين حرفها
عشق يعني در ميان برفها
عشق يعني ياد آن روز نخست
عشق يعني هر چه در آن ياد توست
عشق يعني تک درختي در کوير
عشق يعني عاشقاني سر به زير
عشق يعني بگذري از هفت خان
عشق يعني آرش و تير و کمان
عشق،عشق مي آفريند
عشق زندگي مي بخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرات مي بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد مي آفريند
اميد زندگي مي بخشد
زندگي عشق مي آفريند
عشق،عشق مي آفريند
واز عشق مردن سفريست به سوي خدا


